http://vimeo.com/14214311
همه چی
Saturday, September 4, 2010
Monday, August 23, 2010
ایران کجاست؟
جائیست که اگر روزه خودت رو بخوری اخراج میشی ولی اگر رای مردم روبخوری رئیس جمهور, اگر زنا کنی سنگسار میشی ولی اگر تجاوز کنی سردار, چک برگشتی ...داشته باشی میشی کلاهبردار ولی پول نفت و ببخشی به فلسطینیها میشی رهبر, با بد بختی مدرک بگیری میشی... راننده تاکسی، ولی جعل کنی میشی وزیرکشور, شکایت کنی کشته میشی و بکشی درجه میگیری
Friday, August 20, 2010
Wednesday, June 23, 2010
حقیقت، عریان
حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول خورد .
آن دو با هم به کنار ساحل رفتند وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباس هایش را در
اورد و دروغ حیله گر لباس های او را پوشید و رفت .
از ان روز همیشه حقیقت عریان و زشت است اما دروغ در لباس حقیقت با ظاهری
اراسته نمایان می شود
Monday, June 21, 2010
روح خمینی آمد
روح خمینی آمد
ابراهيم نبوي
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . روح توسلی: حالا بخاطر حسن جان بریم یک سری بزنیم. امروز حسن آقا سخنرانی می کند. روح خمینی: حسن را خیلی وقت است ندیدیم. بریم. ( هر دو روح دو ثانیه بعد بالای مرقد آیت الله خمینی می رسند.) روح خمینی( با تعجب نگاه می کند): این جی پی اس شما درست کار می کند؟ فکر کنم عوضی آمدیم ترمینال خزانه. روح توسلی: نه حاج آقا، جی پی اس درسته، اینها اتوبوسه که باهاش مردم رو آوردن. روح خمینی: ولی قبلا مردم با ماشین خودشان می آمدند، لکن چطور شده، اینها که روش نوشته گرمسار و رباط کریم و اسلامشهر. روح توسلی: فکر کنم مردم رو از شهرهای اطراف با اتوبوس آوردند. روح خمینی: چرا اینقدر کم آمدند برای ما؟ روح توسلی( خجالت زده): هر سال زیادتر می آمدند، ولی امسال مثل اینکه کم شدند. روح خمینی( نگاهی به صف اول جمعیت می کند): پس رفقای ما کجا هستند؟ آقای صانعی، آقای موسوی اردبیلی، آقای کروبی، آقای موسوی.... روح توسلی: حاج آقا، آقای صانعی دیگه از خونه بیرون نمی آد. روح خمینی: چرا؟ مریض شده؟ اگر مرحوم شده بود یک سری به ما می زد. روح توسلی: نه حاج آقا، جلوی سفر ایشون رو گرفتند، نمی تونه بیاد. روح خمینی: نکنه آمریکا و اسرائیل در این مملکت هجمه کرده است به ما نگفتید. روح توسلی: نه، ولی اوضاع خیلی خوب نیست، آقای کروبی رو دیروز کتک زدند. روح خمینی: پس منافقین آمدند سرکار، این کروبی را کسی جرات نداشت کتک بزند، خود ما هم می خواستیم یک حرفی به او بزنیم، می ترسیدیم. ( در همین موقع هاشمی رفسنجانی وارد جمع می شود) روح خمینی: بالاخره یک نفر آشنا دیدیم، این اکبر آقا هر سال برای ما سخنرانی می کند، خدا عمرش را طولانی کند. روح توسلی: ولی امسال ایشون از نماز جمعه و نماز جماعت ممنوع شده و امروز هم نمی خواست بیاد، نمی دانم چطور آمد؟ روح خمینی: چطور شما می گویی آمریکا و اسرائیل حمله نکرده و کروبی را کتک زدند و هاشمی نمازش ممنوع شده، حتما انقلاب شده؟ روح توسلی: نه حاج آقا، چطوری بگم. ( در همین موقع احمدی نژاد برای سخنرانی وارد می شود.) روح خمینی: خدا رحمت کند اون وزیر شعار را، آدم خوبی بود. این کیه که وزیر شعار شده؟ روح توسلی: این وزیر شعار نیست حاج آقا، این احمدی نژاده که رئیس جمهور شده. روح خمینی: عجب! این رئیس جمهور کدام مملکت شده؟ روح توسلی: ایشون رئیس جمهور ایران شده. روح خمینی( با دقت نگاه می کند): مزاح می کنید؟ این شده رئیس جمهور؟ مگر خاتمی و موسوی و بهزاد نبوی و هاشمی و خامنه ای و ناطق مردند که این رئیس جمهور شده؟ روح توسلی: والله حاج آقا! بهزاد نبوی توی زندانه. روح خمینی: اون نبوی رو نمی گم که جزو انجمن حجتیه بود، آقا بهزاد خودمان رو می گم که معاون موسوی بود، اون چرا رئیس جمهور نیست؟ روح توسلی: عرض کردم که همون بهزاد نبوی زندانه. روح خمینی: شوخی می کنی؟ کی جرات کرده اون را زندانی کنه؟ میرحسین یک کلمه به اونها می گفت که ما این بهزاد را دوست داشتیم، زندانش نمی کردند. روح توسلی: حاج آقا! اتفاقا بخاطر حمایت از موسوی زندانی شده، خود موسوی هم تحت تعقیبه. روح خمینی( نگاهی دقیق می کند): فکر کنم شما اشتباه می کنی، اولا آنطور که معلوم است اینجا شبیه مرقد ماست ولی ایران نیست، چون همه جا پرچم لبنان و فلسطین دست شان است، این آقا هم حتما فلسطینی است، وگرنه چطور آن همه آدم داشتیم این را رئیس جمهور کردند. اصلا چرا همان نخست وزیر ما را رئیس جمهور نکردند؟ روح توسلی: عرض کردم که، میرحسین اگر بیاد اینجا اون را کتک می زنند. ( در همین موقع چشم خمینی به انصاری می افتد) روح خمینی: این آقای انصاری خودمان است، معلوم می شود که شما درست گفتید اینجا ایرانه، ایشان از همه به ما نزدیکتر بود.( انصاری با احمدی نژاد حرف می زند): این که رئیس جمهور است چرا لباسش شبیه راننده کامیون است؟ اینطور نبود که اینها از این کارها بکنند؟ اسمش چی است؟ روح توسلی: اسمش محمود احمدی نژاد است. ( در همین موقع احمدی نژاد می رود و حسن خمینی می آید.) روح خمینی: این حسن ما هم چقدر بزرگ شده. از همان بچگی بچه باهوشی بود. ( یک دفعه جمعیت شروع می کنند علیه سیدحسن خمینی شعار دادن و او سخنرانی اش را قطع می کند و به پشت پرده می رود.) روح خمینی( با تعجب): اینها چه شعاری می دادند؟ چرا نگذاشتند نوه ما سخنرانی کند؟ روح توسلی: شعار می دهند " سید حسن نصرالله، نواده روح الله" روح خمینی( شگفت زده): یعنی سیدحسن نصرالله نوه ماست؟ این آقای انصاری این چیزها را تکذیب نمی کند؟ روح توسلی: حاج آقا! کسی حرف آقای انصاری رو گوش نمی ده. ( در همین موقع شعار مرگ بر موسوی می دهند) روح خمینی: من فکر کنم شما خبر ندارید و این منافقین و آن رجوی مملکت را در دست گرفتند و خوف آن دارم که اسرائیل گرفته باشد، وگرنه چطور به نخست وزیر من می گویند مرگ بر موسوی؟( نگاهی به عکس های بزرگ خودش به درودیوار می کند.) این طور نباشد که عکس های ما را به دیوار بچسبانند و نوه ما را بیرون کنند و نخست وزیر ما را شعار مرگ بدهند( فکری می کند): نکند این علی آقای خامنه ای هم مرده، اون که بعد از ما رهبر شده بود. روح توسلی: نه، ایشان زنده است. ( در همین موقع خامنه ای وارد می شود و شروع به سخنرانی می کند.) روح خمینی( چند دقیقه ای گوش می کند): این حرف ها چی است این می زند؟ این به کی می گوید طلحه و زبیر؟ روح توسلی: فکر کنم منظورش کروبی و هاشمی و خاتمی و موسوی است. روح خمینی: این حرف ها را علی آقا می زند؟ جلوی عکس ما؟ روح توسلی: بله، الآن چند سالی است که اینطور شده؟ روح خمینی: شما مطمئنی که اینها اسرائیل و آمریکا در آن نفوذ نکرده که اینطور حرف می زنند برای دوستان ما و عکس ما را هم آویزان می کنند؟ روح توسلی: بله، همین طور است که می بینید، من هم بخاطر همین سکته کردم. روح خمینی: پس این اکبر آقا که آن سال آمده بود می گفت علی آقا آدم خوبی است، البته گلایه می کرد، ولی نه اینطور، ما هم گفتیم که خودتان دروغ گفتید و این را رهبر کردید، حالا خودتان جمعش کنید. حالا چرا مجلس خبرگان این را عوض نمی کند؟ روح توسلی: چون سپاه نمی گذارد. روح خمینی: سپاه که یک افراد وفاداری در آن بودند. روح توسلی: خیلی از آنها هم برکنار شدند. روح خمینی: پس یعنی ممکن است ما هم اگر بودیم ما را می گرفتند و تبعید می کردند؟ روح توسلی: نه حاج آقا! آن زمان شاه بود که می گرفتند و تبعید می کردند، حالا یا می کشند یا حصر می کنند. روح خمینی: ببینم، هنوز اسمش جمهوری اسلامی است؟ روح توسلی: بله، این یکی هنوز عوض نشده، هنوز اسمش جمهوری اسلامی است. ( خمینی یک لحظه فکری می کند، نگاهی به عکس هایش در دست مردمی که ساندیس می خورند می اندازد و پرواز می کند و می رود.)
Thursday, June 17, 2010
صحنه هائی از فیلم زامبی لند
|
در این خاک زرخیز ایران زمین
نبودند جز مردمی پاک دین
همه دینشان مردی و داد بود
وز آن کشور آزاد و آباد بود
چو مهر و وفا بود خود کیششان
گنه بود آزار کس پیششان
همه بنده ناب یزدان پاک
همه دل پر از مهر این آب و خاک
پدر در پدر آریایی نژاد
ز پشت فریدون نیکو نهاد
بزرگی به مردی و فرهنگ بود
گدایی در این بوم و بر ننگ بود
کجا رفت آن دانش و هوش ما
که شد مهر میهن فراموش ما
که انداخت آتش در این بوستان
کز آن سوخت جان و دل دوستان
چه کردیم کین گونه گشتیم خار؟
خرد را فکندیم این سان زکار
نبود این چنین کشور و دین ما
کجا رفت آیین دیرین ما؟
به یزدان که این کشور آباد بود
همه جای مردان آزاد بود
در این کشور آزادگی ارز داشت
کشاورز خود خانه و مرز داشت
گرانمایه بود آنکه بودی دبیر
گرامی بد آنکس که بودی دلیر
نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانه داشت
از آنروز دشمن بما چیره گشت
که ما را روان و خرد تیره گشت
از آنروز این خانه ویرانه شد
که نان آورش مرد بیگانه شد
چو ناکس به ده کدخدایی کند
کشاورز باید گدایی کند
به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا این سر انجام بد داشتیم
بسوزد در آتش گرت جان و تن
به از زندگی کردن و زیستن
اگر مایه زندگی بندگی است
دو صد بار مردن به از زندگی است
بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم
برون سر از این بار ننگ آوریم
فردوسی
نرگس برای عکاس نمیخندد
| آقای شهردار این تصاویر را قبلا دیده اید؟ تصاویر کودکانی که به خاطر آتش سوزی در مدرسه و به خاطر نبود بخاری گازی و امکانات گرمایشی مناسب به این چهره افتادهاند .... آیا ما کم حافظه شدهایم؟ آیا جناب شهردار یادی از این عزیزان کرده اند؟ آیا کمک به مردم روستایی و به دور از امکانات مملکت خودمون از بذل بخشش برای کشورهای دیگه واجب تر نیست؟ و بسیار پرسش های بی پاسخ دیگر ... ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() نرگس برای عکاس نمیخندد برق نگاه معصومشان با قابهای چو بی در دست که در آن چهرههایی متفاوت از تصویر فعلیاشان را نشان میداد، آتش به دلمان زد. عمق نگاه نافذشان شرمسارمان کرد که چرا نباید یک بخاری استاندارد در کلاسشان میبود، و انگشتهای ذوب شده نرگس در کنار کتاب فارسی کلاس سوم ما را ناخودآگاه به یاد حسنک کجایی، تصمیم کبری، روباه و خروس و دهها درس خاطرهانگیز دیگر این دوره انداخت. نمیدانیم وقتی به درس پترس فداکار میرسند، چه تصویری از انگشت پترس در ذهنشان شکل خواهد گرفت و حتی نمیدانیم آیا به خاطر گرمی مشعل دهقان فداکار، او را دوست میدارند. دخترکان و پسرکانی با قابهای بزرگ در دست که حسرت و رنج در چشمانشان موج میزند، بچههایی که رنگ نداشته دیوار خانهاشان حکایت از جیب خالی والدینشان برای هزینههای سرسامآور درمان دارد و نمیدانیم چرا تا به امروز گرههای چروک چهرههایشان که قرار بود ترمیم شوند، هنوز باز نشده است و این پرسش که آیا در میان سیل پزشکان این مرز و بوم کسی حاضر است با ظرافت انگشتانش مرهمی برای صورتکان این بچهها باشد، ما را به خود مشغول کرده است. نرگس در روستایشان به دنبال مرغ خانهاشان میدود تا شاید با سر و صدای مرغ و خروسهای خانه بتواند اندکی خود را تخلیه کند.. نرگس در کنار دیگر بچههای قربانی غفلت ما در کنار بچههای روستا برای گرفتن یک عکس حاضر میشود اما او برای عکاس نمیخندد. نرگس دفتر مشقش را باز میکند، با زحمت و با کمک دست دیگر مداد سیاه را در دست میگیرد و در سطر اول مینویسد: ای کاش کلاسمان آتش نمیگرفت به شهردار یا دیگری امیدی نیست، با امید اینكه این تصاویر در آینده فیلتر نشوند، این ایمیل را برای دوستان و آشنایانتان بفرستید شاید به دست پزشكی میهن پرست و انساندوست برسد و درد این كودكانِ سرزمین خشكیدهمان را مرهمی بخشد. |












